تمـنا
به سراغ من اگر می آیید، آهسته نیایید! فریادی بزنید،کاری کنید... شاید بالطف شما سنگ تنهایی من خرد شود
خدایا کفر نمیگویم، غرورت را برای تکه نانی داستان نمي سرايم باز هـم شب شـده و من و تنهایی ام درآغـوش هـم به تیک تاک ساعـت گوش می دهـیم تا خوابمان ببرد . _ببین به جای تو چقـدر تنهایی ام را محکم بغـل کرده ام ، شاید حـسودیت شـود ..._ نمی دانم تا کی می توانم دست خطم را شبیه این فونت ها کنم یا احساسم را شبیه این شعر ها...این حرف ها نمی دانم... نمی دانم تا کی می توانم دم از هوایی بزنم که ابری نبود دم از فصلی بزنم که پاییز نبود دم از تویی بزنم که هیچ وقت.. هیچ وقت عاشق نبود نمی دانم تا کی می توانم مرد ِ ته فنجان م را شبیه تو فرض کنم... این سطرها شعر نیست این سطرها حرف نیست این دختر نشسته رو به روی ِ تو هیچ وقت شبیه من نیست.... انگار تازه فهميدم كه هميشه هم آخر قصه قشنگ تمام نمي شود! هميشه هم نمي شود دلخوش به آرزوهاي محال بود و در انتظار يك معجزه ي غريب!!! ... هميشه هم نمي شود به يك خيال خوش بود و ابلهانه لبخند زد : خوبم اما...تووی این خوب بودن تو هیچ نقشی نداری...!!!! هشتمین طلوع ناب ترین سرودی که در این زیباترین طلوع ِ با تو بودن در ذهنم طنین انداز است، همان "دوستت دارم" ِ همیشگی است. آغاز ِ من، دوستت دارم ِ وجودی است که پر رنگ ترین عاشقانه را از دور ترین فاصله ها به این یخ زده هدیه کرد... این فاصله های ِ سرد، هجوم ِ خاطرت را مانع نمی شوند، من با یاد ِ تو "نفس" می کشم و در این هشتمین طلوع، هزاران بار بودنت را شاکرم... تو همان رنگی هستی که هستی اش را باور نداشتم، همرنگ ِ عشق، آرامش و شادی، طلوع ِ بی غروب ِ همه آن آرامشی هستی که پی اش بودم در این طلوع ِ بی غروب ِ با هم بودنمان، معنای ِ همه خوبی ها را به رویاها خواهم گفت.... این طلوع ِ بی غروب، امن ترین آرامش ِ دنیاست... با تو به همه آنچه میخواستم، رسیدم انتظار ِ شیرین ِ حضورت را میکشم... روزگاری بود که حس ِ نالان ترین بودن را داشتم، حس ِ عجیب ِ بودن در عین ِ نبودن... ولی اکنون زیباترین رویاها را از تویی دارم که هرگز طعم ِ گرمای ِ واقعی حضورت را نچشیده ام... من درگیر ِ عجیب ترین رویای ِ زنده خاطراتم هستم... درگیر ِ تو.. که انعکاس ِ چشمانت با من یکی است... تو که هیچ گاه فاصله ات را حس نکردم... آخرین حس ِ حضورت، شعله ای بود تمام ِ تردید هایم را به آتش کشید... تو هرگز بی من نخواهی ماند... مهره ای که قواعد بازی را نمی دانست و تــــــــــــــــو ِمشتاق ترین فرد ِاین بازی برای خط زدن مهره های ِسوخته ... پـــــــــــــــرواز ... دلم پرواز می خواهد، از این بستر، که خاکستر، حریقش را مدارا شد... دلم بیگانه می خواهد، چنانش دوست خواهم داشت، که فردایش به سان ِ رنگ ِ دنیایم - پس از پرواز - رنگ ِ آسمان باشد... و من همرنگ ِ دنیایم نخواهم بود من ِ بالاتر از فردا، من ِ بکرنگ ِ چون رویا؛ من این هستم... چرا پوچیست این همصحبت ِ قلبم؟ چرا درگیری ِ فکرم فقط دنیای ِ آدمهاست؟ من ِ بالاتر از فردا به پاس ِ حرص ِ این دنیا وجود ِ خویش " گم " کردم حریم عشق بشکستم، ره ِ والای ِ هستی را... وجود ِ خویش گم کردم سرود ِ عشق تشنیدم به دنیایم لقب دادم، شدم حسرت به دل، تنها! * و من حالا، دلم پرواز می خواهد، به سمت و سوی ِ عشقی که تو گویی چون هزاران سال... دم به دم... ساعت به ساعت... از وجود ِ خویش " دزدیدم " * دلم پــــــرواز میخواهد!
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

شعر نمي گويم ....
فقط عاطفه هاي لگد مال شده ام را کلمه کلمه باز مي گويم ، براي تو
براي توکه هيچ گاه معناي درست وعميق عاطفه رادرک نکـــــــردي
براي توکه هيچ زمان ، نه در کودکي نه در جواني ونه در ميان سالي
سايه پر مهر عاطفه را حس نکردي . سعي کردم وسعي کردم تا خلا?
اين عاطفه رابرايت پر کنم ،خودم راسايه ات کردم اما تو، برنگشتي
تانيم نگاهي به پشت سرت کني .
هرروز بغضهاي فرو خشکيده ام را برروي صفحات سفيدوبي روح
مي نويسم تا اندوهم را در پشت آنها پنهان کنم وبه هرسو روانــــــــه
مي کنم تا شايد همزباني بيابم که بفهمد دل چيست و محبــت
چه بهايي دارد ولي افسوس هيچ گاه پاسخي نمي آيد ومــن هــر روز
بيشتر و بيشتر در خودم غرق مي شوم .
راستي تصميمم را گرفته ام ، به خدا هم گفته ام که توخودشاهد باش،
شاهد باش چگونه آرزوهاي تکه تکه شده ام را به فرياد نشستم امــا
کسي نخواست مرا به ياد بياورد ، تو خود شاهد باش .......jpg)

خاطره
تا مـن
در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد می شوم.
تنـــم نلــرزد…..
بغضــم نگیــرد…..

بین به جای تو چقـدر تنهایی ام را محکم بغـل کرده ام
ته دلم یا شاید گلـویم چیزی فـشرده می شـود و .... آخ چه دردی ... و اشک هایم باز بی حیا شده اند ....
تیک تاک ... تیک تاک ...
گذر این ثانیه های لعنتی دیوانه ام میکند ...
من که تقـویم و ساعت و روزشمارو هر چه را که این بی تو بودن ها را به رخ دلـتنگی هایم می کشاند به بیرون از اتاقم تبعید کرده ام ، پس این صدای تیک تاک از کجاست ؟!!!
دیگر سراغی از تقویمم _ همان که پر از خط خوردگی بود _ نمی گیرم !
همان که هر شب ، روز هایش را خط می زدم و می خندیدم و می گفتم "هی ! نگاه کن ، من هنوز هـستم ، ببین با چه توانی تمام شدنت را به نظاره نشـسته ام ."
خط میزدم و خوشحال بودم ، بدون هـیچ رد پایی از دلمردگی ...!
امشب اما انگار پیر شده ام هم نفـس ، در گـذر تمام این ثانیه ها ! چقدر خـسته ام از این روزها و شب ها که هی می آیند و می روند ، امّا کم نمی شوند...
با تو بودن رؤیای شـیرینی بود که گذشت یا بی تو بودن کابوسی تلخ است که تمام نمی شود ؟!
همیشه به گوشم خوانده اند "این نیز بگذرد "پس چرا برای من "این نیز نمی گذرد" شـده این روز هایی بی تو بودن ...
مدادم ته کشید از خط زدن نبودن هایت و تو هـنوز هم نیا مـده ای !
تیک ...تاک...
ثانیه ها هم شاخ شده اند برای من ، ببین چگونه بر بی تابی های من می رقـصند ...
انگار ...نبودنت ملودیه رقص ثانیه ها شده ...
تیک ...تاک
پ.ن: چه روزای بدی ، من گم شدم ، کی دست منو از تو دستای گرمت بیرون کشید ؟؟؟
حالا دیگه اینجا بین این همه آدم من تنهای تنهام ...
حالا دیگه هیچی از من و دوست داشتنم نمونده!!!
کِی از لحظه لحظه های زندگیم جدا شدی؟؟؟!!!
من که همیشه حواسم به تو و فقط تو بود ...
از حال این روزهایم خبر داری یا نه ؟؟؟
کی منو از تو جدا کرد ؟؟؟
مگه من یکی یه دونه ات نبودم ؟؟؟ تنهای تورو کی پر کرده؟؟؟
مگه همیشه نگفتی من تو قلبتم ؟؟؟ قلب تو سرد شده یا منو از قلبت گذاشتی بیرون؟؟؟










گریه ی بی وقفه ی من تو ان روزای کاغذی
قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار
چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار
تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم
با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم
کوله بارم پر حسرت تو دلم یه دنیا درده
مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده
تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره
آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره
گل مغرور قشنگم من فرامشت نکردم
بی تو اینجارو نمیخوام میرم و برنمی گردم
؟؟؟ دوست دارم
تویی دارو ندارم
تویی عشق جاودانم




